سید محمد صادق علم الهدی

مدرس سطوح عالی حوزه علمیه

ورود اعضا

جدیدترین پیام‌ها

درس اول از سلسله دروس ادوار فقه

بسم الله الرحمن الرحيم

و به نستعين و صلّى اللَّه على سيّدنا محمّد و آله الطاهرين‏

مقدّمه

موضوعي كه در اين سلسله دروس به آن خواهيم پرداخت «‌‌تاريخ فقه‌» يا‌ «ادوار فقه‌» است. ادوار فقه از بحث‏هاى بسيار ارزشمند و قيمتى است كه متأسّفانه در حوزه‏هاى علمي ما كمتر به آن توجّه مى‏شود. اين بحث داراى فوائد و آثار بسيارى نيز مي‌باشد.

فوائد آشنايي با تاريخ علوم

اصولا بايد پيش از تعلّم هر علم با تاريخ آن علم آشنا شد؛ زيرا فوائدي چند بر اين امر مترتّب است. فراگيرى تاريخ يك علم آفاق بسيار بكر و عميقى را جلوى چشم شما باز مى‏كند. و باعث مى‏شود كه شما بتوانيد با يك ديد بازتر و عميق‏تر به بحث، بررسى و موشكافى مسائل علم بپردازيد.

 

 

امروزه تاريخ علوم در دنياي علم يك امر پذيرفته شده است؛ در سرتا سر دنيا كرسى‌هايي به تدريس تاريخ علم اختصاص دارد، فلسفه، طب، فيزيك، جغرافيا و هر علمى كه مى‏خواهند در آن زمينه فعّاليّت داشته باشند و كار كنند.

يكى از رشته‏هاى اصلى حوزه، فقه است و چقدر خوب است كه ما تاريخ فقه را پيش از شروع مباحث فقهى بياموزيم.

نكات مقدّماتي ادوار فقه

قبل از و رود به بحث ادوار فقه بايد به چند نكتۀ مقدّماتي اشاره كنيم كه دانستن آنها لازم است.

نكتۀ اوّل

اوّلين نكته معني و اژه «‌فقه‌» است. «فقه» يعنى چه؟ در فقه سه معنا به چشم مي‌خورد كه اگر بخواهيم اسم‌گذاري كنيم به سه معناي عامّ، خاصّ و اخصّ ناميده مي‌شود.

معناي عامّ «‌فقه‌»

معناى عامّ فقه كه معناى ريشه‏اى و كهن فقه است همان درك، فهم و علم مي‌باشد. مطلق فهم، علم و درك را مى‏گويند: فقه. «فَقِهَ يعنى فهميد‌» اكثر لغويّون اين معنا را ضبط كرده‌اند، ابن منظور در لسان[1] و فيّومي در مصباح[2] فقه را به معني مطلق فهم گرفته‌اند. در مجمع البحرين[3]، طريحى همين معنا را ذكر مى‏كند كه فقه يعنى فهم.

بعضى از محقّقين خواسته‏اند پسوندى اضافه كنند كه با فهم متفاوت بشود، گفته‌اند: فقه يعنى فهم عن دقّة، يعنى فهم عميق، فهمى كه همراه با دقّت و تأمّل باشد.

در كتاب «التحقيق‌» مرحوم مصطفوى اين طور قائه؟ كرده است كه تحقيق آن است كه فقه عميق‏تر از يك فهم معمولى است و يك فهم همراه با دقت را مى‏گويند فقه[4].

استشهاد به آيات و روايات براي معناي عامّ ‌«فقه»

در آيات قرآن نيز غالباً فقه در همين معناي عامّ به كار رفته است.

اوّلين آيه، آيه‏اى است از قول حضرت موسي كه مى‏گويد: «واحلل عقدة من لسانى، يفقهوا قولى»[5] عقده و گره را از زبان من باز كن تا بفهمند قول من را، «يفقهوا‌» يعنى بفهمند اينجا فقه به معناى فهم آمده است.

آية دوّم در سورة بنى اسرائيل است و مى‏فرمايد كه: «ولكن لاتفقهون تسبيحهم»[6]

‌«لاتفقهون‌» يعنى شما انسان‌ها تسبيح آسمانها، زمين و اشياء ديگر را نمي‌فهميد.

در آيات 78 نساء، 25، 65 و 98 انعام، 179 اعراف، 13 حشر و برخي آيات ديگر مشتقّات «فقه‌‌» آمده است كه همگي به معناى فهم ـ معناي عامّ فقه ـ است.

در كتاب «من لايحضره الفقيه‌» روايتي از امام صادق به نقل از رسول اكرم آمده است كه آن حضرت فرمودند: «من فقه الضيف ان لايصوم تطوّعا الّا باذن صاحبه»[7]از فهم و شعور مهمان اين است كه بدون اذن صاحب خانه روزة مستحبّي نگيرد، يعنى اگر خواست روزة مستحبّي بگيرد از صاحب خانه اجازه بگيرد. خلاصه در روايات و آيات ما فقه به معناى فهم، زياد استعمال شده است.

معناي خاصّ «‌فقه‌» و استشهاد بر آن

معناى دوّمى كه به چشم مى‏خورد معناى خاصّ ‌«فقه‌‌» است، كه بعد از نزول آياتى كه اشاره شد، اين معنا تقريباً در بين مسلمين عرف شد و جا افتاد.

در اين معنا ‌«فقه‌» به معناى بينش دينى است. علم دين است. و يا به تعبير مرحوم صدرالمتألّهين در حاشية بر كافى به معناى بصيرت در دين است[8]. بصيرت در دين، يك معناى خاصّى است، دايرة مطلق فهم و علم كوچك و به فهم و علم ديني محدود مى‏شود؛ لذا اين معنا را به معناى خاصّ نامگذاري كرديم.

تفقّه در دين كه در آية ‌«نفر‌» است: «فلولا نفر من كلّ فرقة طائفه ليتفقّهوا فى الدين»[9] اين و اژه تفقّه به معناى دوّم ـ معناي خاصّ فقه ـ است. «ليتفقّهوا‌» يعنى بصيرت در دين پيدا كنند، نه اينكه بفهمند، چرا که صرف فهميدن نياز به نفر ندارد.

اين معنا هم در روايات هم زياد به چشم ميخورد. در خيلى از روايات منظور امام همين معناي خاصّ است.

مثلا درحديث مشهور نبوي كه حضرت رسول مي‌فرمايند: «من حفظ على امّتي اربعين حديثا ينتفعون بها بعثه اللَّه يوم القيامة فقيها عالما»[10]، كلمة «فقيها‌» از مادّة فقه و به معناى عالم دينى است كه برگرفته از معناي خاصّ فقه، بصيرت در امر دين است.

يك روايت خيلى جالبى است كه حضرت مى‏فرمايد: «لوددت انّ اصحابى ضُرِبَت رؤوسهم بالسياط حتّي يتفقّهوا»[11]، دوست داشتم كه با شلّاق‌ها بر سر اصحابم زده شود؛ تا اينكه تفقّه و بصيرت در دين پيدا كنند.

اينجا مطلق فهم منظور نيست، بلكه منظور فهم دينى است.

در روايت «أنتم افقه الناس اذا عرفتم معانى كلامنا»[12] نيز معناي خاصّ فقه مورد نظر است.

به هر حال اين يك معناى ديگرى از فقه است كه بعضى از لغويّين‌ـ مثل فراهيدي در ‌«العين‌»‌ـ معناى فقه را همين مى‏دانند: «العلم فى الدين‌»[13]، كه شايد اين طورى معنا كردن به خاطر كثرت استعمال و اژه ‌«فقه‌» در اين معنا باشد. يا مثلاً در لسان العرب دارد كه معناى عرفى فقه، علم شريعت است بنا به گفته خود ابن منظور، علم دين است[14].

معناي اخصّ «‌فقه‌»

تا اينجا دو معنا از معاني سه‌‌گانة «‌فقه‌» مطرح شد، امّا هنوز به معنايى كه مراد ما در ادوار فقه است نرسيده‌ايم.

معناي سوّمي كه مطرح مي‌شود و محلّ بحث ماست معناي اخصّ «‌فقه‌» است كه فقط و فقط محدود مي‌شود به يكي از رشته‌هاي علوم اسلامي يعني علم فقهي كه امروزه مصطلح شده است و بين جوامع مسلمين تحت اين عنوان شناخته مي‌شود.

به هر حال مي‌خواهيم تاريخ و ادوار اين علم فقه را در اين نوشتار بيان كنيم، به اين منظور ابتدا به شناخت اجمالي علم فقه مي‌پردازيم.

تعريف علم فقه

اگر بخواهيم تعريفي خلاصه و صريح از علم فقه ارائه دهيم مي‌توانيم به همان تعريف كلاسيك و مشهور اشاره كنيم كه: «العلم بالاحكام الشرعيّة الفرعيّة عن ادلّتها التفصيليّة» علم به احكام شرعي، منتها نه از هر جايىّ از طريق ادلّة تفصيلى يعنى از طريق كتاب و سنّت.

نكته‌اي كه در اين تعريف بايد به آن توجّه داشت اين است كه اين تعريف مربوط به غير معصوم مى‏شود امثال ما كه از طريق ادلّة تفصيلى، يعنى كتاب و سنّت احكام را بدست مى‏آوريم و اهل بيت و معصومين را كه از طريق و حى و الهام، به احكام آگاه مي‌شوند، شامل نمى‏شود.

اگر بخواهيم تعريف سليس‏ترى ارائه بدهيم مي‌توان گفت:‌ «علمى كه در صدد استنباط حكم شرعى از منابع معتبر است».

با قيد استنباط به غير معصوم اختصاص مي‌يابد و معصومين‌ خارج مي‌شوند؛ چرا‌كه آنها نيازى به استنباط ندارند. مقصود از منابع معتبر منابعي است كه اصطلاحا به آنها «‌حجّت‌» مى‏گويند.در اصول بحث مي‌شود كه كدام منابع معتبر و حجّتند و در فقه از دل اين منابع معتبر احكام استخراج و استنباط مي‌شود.

تعريف حكم شرعي

در تعريف فقه به حكم شرعي اشاره كرديم، بد نيست كه حكم شرعى را نيز تعريف كنيم و ببينيم كه حكم شرعى چيست كه فقه در مقام استنباط اين حكم بر مى‏آيد؟

اگر بخواهيم حكم شرعي را به طور سليس و روان تعريف كنيم بايد بگوئيم: ‌«قانونى است كه از ناحيه خداوند متعال براى تنظيم و تعالى حيات آدمى وضع و جعل شده است.

به نكات تعريف دقّت كنيد: از ناحيه خدا يعني علّت فاعلى، براى تنظيم و تعالى حيات آدمى يعني علّت غايى، آن هم در دو عرصة فرد و اجتماع، و آن هم در دو گسترة دنيا و آخرت، شامل هر دو بُعد مى‏شود. پس حكم شرعي قانونى است از سوى خداوند متعال كه براى تنظيم و سامان دهى يعنى نظم بخشى و تعالى و سعادت حيات انسان آن هم در تمام ابعادش، دنيا و آخرت، فرد و اجتماع وضع و جعل شده است.

همانگونه كه گفته شد در اين تعريف به دو بُعد اشاره شده است. هم به علّت فاعلى كه حكم بايد از خدا بيايد؛ آن كسى كه و اضع اين حكم است پروردگار متعال است. يكى هم به علّت غايى كه هدف اين حكم تنظيم و ساماندهى حيات بشر است.

اقسام معارف و رابطة آن با فقه

يكي از منابع فقه آيات الاحكام است. ولي موضوع قرآن فقط آيات الاحكام نيست، بلكه قرآن همانطور كه به مسائل اعتقادى پرداخته، به مسائل اخلاقى هم پرداخته كه ضرورتا در چارچوب فقه قابل بحث نيست.

ما سه قسم معارف داريم.

يك قسم معارفى است كه اعتقادى است، يك قسم معارفى است مربوط به حوزه اخلاق و حالات نفسانى انسان، يك قسم هم معارفى است كه مربوط به عمل و رفتار انسان مى‏شود.

فقه تنها در بُعد سوّم كار مى‏كند. كارى به بُعد اوّل و دوّم ندارد. يعنى حوزه فقه فقط عمل و رفتار است.

اگر كسي آيات شأن نزول آنها را بر‌رسي كند خواهد ديد كه غالب آياتي كه قبل از هجرت رسول بر ايشان نازل شده، مربوط به اعتقادات و اخلاق است و در مقابل آيات الاحكام غالبا بعد از هجرت به مدينه ، يعنى ده سال آخر عمر حضرت نازل شده است.

دفع توهّم

اگر اشكال كند كه همين آيات اعتقادي كه شما از فقه كنار مي‌گذاريد از مباني جامعه‌شناسي كشف مي‌كند و طبق تعريف شما از حكم شرعي، اين آيات به بُعد اجتماعي انسان مربوط است چگونه مي‌شود اين آيات را از بحث فقه كنار گذاشت؟

در جواب خواهيم گفت: مبناي جامعه‌شناسي ربطي به فقه ندارد، ما در فقه اجتهاد مي‌خواهيم اجتهادى كه ما مى‏گوييم اجتهاد به معناى تحصيل حجّت و حكم شرعى است. كشف حكم شرعى است فقط نه كشف مبناى جامعه‏شناسى، به اين اجتهاد نمى‏گوييم چنانكه به هر برداشتى از قرآن اجتهاد نمى‏گوييم. فقط و فقط آن جايى اجتهاد معنا پيدا مى‏كند كه شما بخواهيد حكم يك رفتار را از قرآن دريابيد: و جوب يك عمل، حرمتش، كراهتش، استحبابش.

اگر آيه‌اي مى‏خواهد تكليفي متوجّه جامعه بكند مى‏شود فقه، امّا نه كشف يك مبنا، كشف مبنا فقه نيست. جامعه‏شناسى، به شما يك گزاره‏اى مى‏خواهد بدهد و شما با آن جامعه را بشناسيد، معرفت پيدا كنيد.

احكامى كه مربوط به جامعه مى‏شود احكام مدنى همه در چارچوب فقه قرار مى‏گيرد. يك قسمتى از فقه همان سياسات است يعنى احكام اجتماعى حكومتى براي جامعه است، فقه اين قسمت را هم شامل مي‌شود.

محدوديّت آيات الاحكام

نكته‌اي كه اينجا شايان ذكر است اين كه:آيات الاحكام محدوديّت ندارد، بعضي 500 آيه ذكر كرده‌اند، بعضى‏ تا 700 آيه هم رفته‌اند، كساني هم هستند كه ادّعا مى‏كنند تمام احكام را از آيات گرفته‌اند.از اين جهت ما مرزي براي تعداد آيات الاحكام مشخّص نمي‌كنيم، بلكه معيار تشخيص فقيه است.

نكته‌اي دربارة قانونيّت فقه

ما حكم شرعي را به قانون تعريف كرديم. در اينجا لازم است توضيح كوتاهي در مورد قانون بدهيم.

زندگى انسان مملوّ از قوانين نانوشته و ارتكازى است، قانون‏ها و بايد و نبايد هايى است كه جايى ننوشته‌اند و ناخودآگاه طبق آن مشى‏ و عمل مى‏كند، تصميم مى‏گيرد و مسير حياتش را مشخّص مى‏كند.

اصولاً از آنجا كه انسان مدنى‌الطبع است و به قول حكماء اجتماعى است ذاتاً براى اينكه جامعه و اجتماع شكل بگيرد، نيازمند به قانون است.

هيچ جامعه‏اى بدون قانون شكل نمى‏گيرد، حتّى بدوى‏ترين جوامع هم يك سرى قوانين خاصّ خود را دارند كه تمام اعضاء پذيرفته‌اند.

اعتقاد خاصّى به رئيس و رهبر قبيلة خود دارند، هر چه او مى‏گويد، ديگران خود را ملزم به رعايت آن مى‏دانند و بر همين اساس خيلى از رفتارهايشان را شكل مى‏دهند، اگر او فرمانى بدهد همه اطاعت مى‏كنند. در يك جامعة مدني نيز خانواده كوچك‏ترين و احد اجتماع است همين كوچكترين و احد اجتماع كه حافظ بقاى نوع و نسل انسان است، يك سرى بايد و نبايدها دارد كه تا طرفين نپذيرند، ازدواج و تشكيل خانواده محقّق نمى‏شود.

بنا‌بر‌اين قانون در بطن زندگى ماست، انسان هيچ و قت منهاي قانون نيست. حدّاقلّ در زندگى اجتماعى‏ نياز مبرم به قانون دارد. حتّى اگر قانون گذار و مشرّع هم نباشد، عقلا بر اساس تشخيص‏هاى عقلانى خود يك سرى قوانين و مقرّرات در زندگى شخصى خود وضع و جعل مي‌كنند و طبق همان قوانين مشى و رفتار مى‏كنند، قوانينى كه براى تسهيل زندگى و تنظيم حيات خودشان به كار گرفته شده است. كه اصطلاحا به آن «‌سيرة‌ عقلاء‌» مى‏گويند.سيرة عقلاء، اصطلاحياء در اصول است كه شامل همين قوانين نانوشتة ارتكازى است كه عقلاء بسته به تشخيص عقلانى خودشان براي تنظيم و تسهيل حيات وضع و جعل كرده‌اند.

به عنوان مثال مبناي عمل به ظواهر كلام متكلّم، يا حجّيّت ظواهر سيرة عقلاء است. عقلاء براى اينكه راحت‏تر بتوانند يكديگر را خطاب كنند و با هم تخاطب داشته باشند، به ظواهر كلام همديگر اكتفا مى‏كنند، همان را پاى مراد شخص مى‏نويسند، و مى‏گويند مراد تو همان ظاهر كلام تو است. هر چند ممكن است كه معناى ظاهر ديگري هم اراده شده باشد اما چون ظاهر كلام تو اين است پس مراد تو هم همين است.

تفاوت قوانين فقه با قوانين ديگر

 

 

قوانين مطرح در فقه قوانين دست ساز بشر نيست، قوانين خدايى است؛ چراكه گفتيم علّت فاعلى‏ آن خداوند متعال است از اوست كه سرچشمه مى‏گيرد.سرچشمة قوانين فقه به دو علّت بايد از خدا باشد:

يكى اينكه ضمانت اجرايى پيدا كند؛ به اين بيان كه تا قانون از خدا نباشد مردم خود را ملزم به آن نمى‏دانند و هر قانونى هر چند مترقّى هم باشد، و قتى اجرا نشود به درد نمى‏خورد و به كار نمى‏آيد.

علّت ديگري كه بايد از ناحيه خدا باشد اين است كه بتواند غرض غايي فقه را كه سعادت انسان در دنيا و آخرت است تأمين كند. كسى مى‏تواند قانونى وضع كند كه سعادت دنيا و آخرت را نيز در بر داشته باشد كه خودش عالم به مسائل دنيا و آخرت باشد، و اين كسي نيست جز خداوند متعال.

قوانين دنيوى ظاهرا به صلاح انسان هستند، امّا آيا و اقعا اين طور هستند يا نه؟ اين خود مجال بحث مى‏خواهد. خيلى از اين قوانين ظاهرا به صلاح ما است امّا و اقعا اينگونه است يا نه؟ تا خداوند نفرمايد معلوم نيست.

تعريف علم ادوارفقه، موضوع و غايت آن

تا اينجا بعضي از بحث‏هاى مقدّماتى مطرح شد تا كم كم به موضوع اصلي برسيم.

علم ادوار فقه چيست و موضوع و غايت آن چه مي‌باشد. فقه را شناختيم و با تعريف آن‌ـ لغتا و اصطلاحا‌ـ آشنا شديم. حال مى‏خواهيم بفهميم كه علم ادوار فقه چه علمى است؟

تعريف علم ادوار فقه

علم ادوار فقه يا تاريخ فقه هر دو بر يك مسمّا دلالت دارند. اگر بخواهيم تعريف جامع و در عين حال مختصر براى علم ادوار فقه ارائه دهيم بايد بگوييم:‌«علمي است كه به مكاتب فقهي و سبك‌هاي استنباط حكم شرعى توسّط فقهاء در طول تاريخ مى‏پردازد».

در اين علم، مكاتب فقهي در طول تاريخ‌ـ از اوّل تاريخ فقه يعني از صدر اسلام، زماني كه نطفه فقه منعقد شد‌ـ مورد بررسى قرار مي‌گيرند و ما نيز بر آنيم كه در حدّ و سع خود تمام سبكها و مكاتب فقهى را بررسى و مطرح ‏كنيم.

خلاصه علم ادوار يك نگاهى است از دريچة تاريخ به فراز و فرود و قبض و بسط انديشة فقهى. با دارا بودن اين علم مي‌فهميم كه اين انديشة فقهى كجاها بالا آمده، رشد و تعالى پيدا كرده، كجاها ركود و انجماد داشته، كجاها منابعش متنوّع، فراهم و زياد بوده، كجاها منابعش محدود و محصور شده است. بحثى است كه با آن زندگى انديشة فقهى را به عنوان يك موجود زنده بررسى مى‏كنيم و زير ذرّه بين قرار مى‏دهيم و از لحظه لحظة حياتش گزارش مى‏دهيم. اين مجموعه، علم ادوار فقه را تشكيل مى‏دهد.

به تعبير آسانتر علم ادوار فقه مراحل حيات علم فقه در حوزه‏هاى شيعى را تحت دوره‏‌ها يا طبقه‌ها يا مرحله‌هاى مستقلّ دسته بندى و منظّم مى‏كند.

موضوع علم ادوار فقه

امّا موضوع علم ادوار فقه چيست؟ موضوع علم ادوار فقه، همين علم فقه و فهم فقهى فقهاء است، امّا نه از هر حيثي، بلكه از حيث تحوّلاتى كه اين فهم و اين علم فقه در طول زمان به خودش گرفته است. در اينجا تذكّر يك نكته لازم است و آن اين كه: ممكن است براى بعضى اين سؤال مطرح شود كه مگر حكم فقهى در طول زمان عوض مى‏شود؟ در حديث است كه: «حلال محمّد حلال الى يوم القيامة و حرامه حرام الى يوم القيامة‌»[15] حكم شرعى روز قيامت ثابت است، پس اين سبك‏ها، اين مكاتب فقهى و اين تنوّعى كه شما به آن اشاره مى‏كنيد از كجا آمده است.

در جواب بايد گفت: ما در تعريف علم فقه دقّتى به خرج داديم كه اينجا به كارمان مى‏آيد. ما نگفتيم كه علم فقه علم به احكام شرعى است، چنانچه مشهور چنين تعريف كرده‌اند، بلكه گفتيم علم فقه درصدد استنباط و فهم حكم شرعى است. اين تعريفى است كه ما ارائه كرديم و قيد اينجا به درد ما مى‏خورد.چرا؟

چون آن چيزى كه ثابت و لايتغيّر است خود حكم شرعى است، امّا فهم فقهاء از احكام شرعى در طول زمان تغيير، تعالى و تكامل يافته است. دنيا يك دنيا است، امّا دانش زيست‏شناسى‌ ـ ‌مثلا‌ ـ روز به روز، رشد كرده و فهم عميق‏ترى از دنيا ارائه كرده است. در علم فقه هم حكم شرعى يكى است امّا علم فقه در طول زمان با بهره‏گيرى از عواملى كه بعدا اشاره خواهيم كرد، هر روز كامل‏تر شده است و شناخت عميق‏ترى از احكام شرعى ارائه كرده است.

لذا از اين حيث است كه مكاتب و سبك‌هاي گوناگونى پيش آمده است. پس در و اقع چون از فهم فقهى بحث مى‏كنيم از خود حكم بحث نمى‏كنيم؛ بلكه بحث از فهم حكم مى‏كنيم. اين فهم چون متغيّر است ادوار پيدا مى‏كند، كه هر مرحله شامل يك قسمت از تحوّل اين فهم خواهد بود.

ثمره و غايت علم ادوار فقه

ثمره و غايت علم ادوار فقه چيست؟ اين قسمت، قسمتى بسيار مهمّي است، مى‏خواهيم ثمرات علم ادوار فقه را بيان كنيم. ما در اينجا شش مورد را متذكّر مي‌شويم، امّا ثمرات اين علم محدود نيست.

ثمرة اوّل

مورد اوّل: آشنايى با انواع مكاتب و سبك‏هاى فقهى است.

شما در ساية اين علم، آشنايى اجمالى نسبت به انواع مكاتب فقهى و سبك‏هاى متنوّع استنباط حكم از منابع معتبرفقهى، پيدا مي‌كنيد. اين اوّلين ثمره‏اى است كه در بحث ادوار فقه مطرح مي‌شود. به طور مثال سبك شيخ مفيد در استنباط، غير از سبك ملامحمّد امين استرآبادى است، سبك مقدّس اردبيلى غير از سبك علّامه حلّى است، تفاوت هايى در سبك‏ها و جود دارد. شيخ انصارى گونة ديگرى غير از صاحب جواهر حكم شرعى را استنباط مى‏كند.

ثمرة دوّم

مورد دوّم كه محصول علم ادوار فقه است و از ثمرات اين علم به حساب مى‏آيد، شناخت اجمالى سلسله فقهاء است. شما با سلسله فخيمه فقهاء از صدر اسلام تا امروز آشنا مى‏شويد. به اسامى، اساتيد و تلاميذ آنها اشاره مى‏كنيم؛ به هر حال فقهاى شاخصي كه صاحب رأى بوده‌اند و امروز تأليفاتشان در دست ما است و به كار امروز ما مى‏آيد.

ثمرة سوّم

مورد سوّمى كه ميوة اين علم است و از ساية اين علم به دست مي‌آيد اين است كه اين علم به آسيب‌شناسي انديشه و فهم فقهي فقهاء كمك مي‌كند.

با شناخت عوامل دخيل در رشد و بالندگى فقه و عواملى كه باعث تحجّر و ركود فقه مى‏شوند تا حدّى مى‏توان آسيب‏شناسى كرد و فهميد كه انديشة كجا دچار آسيب، تحجّر و جمود مى‏شود و كجا همين فقه بالنده و رشد يافته مى‏شود، با اين علم تا حدّى اين شناخت ايجاد مى‏شود، و مى‏توان اين عوامل را كه باعث آسيب زدن به فقه يا تعالى و رشد فقه مى‏شود بازشناسى كرد.

ثمرة چهارم

مورد چهارمى كه از علم ادوار فقه بدست مى‏آيد فهم عميق‏تر از اقوال فقهاى پيشين است. اين نكته نكتة مهمّي است. مثلا مكاسب مملوّ از اقوال فقهاى بزرگى است. شيخ   به ايشان عنايت دارد. اگر كسي ادوار فقه را خوب بفهمد فهم اقوالي كه شيخ از فقهاء نقل مى‏كند به مراتب كامل‏تر خواهد بود؛ چون دقيقا مي‌فهمد كه اين فقيه طبق چه مبنايى اين حرف را زده است. بر اساس كدام مكتب، كدام ديدگاه و آراء اين سخن را گفته است. تا حدّى به عمق اين قول و استدلال هايى كه پشت اين قول است دست پيدا مى‏كند. مثلا و قتى شما بدانيد كه شيخ يوسف بحرانى اخبارى است و عقل را آن جور كه بايسته است در استنباط حكم شرعى دخيل نمى‏داند مطمئنّا بهتر مى‏‌توانيد فتاوايى را كه از او نقل مى‏شود بفهميد و بدانيد كه او اين فتاوا را از كجا گرفته لابدّ از زراره اخبار گرفته است. چون عقل و استدلال عقلى را دخالت نمى‏دهد. و يا مثلا بدانيد سيّد مرتضى به اخبار آحاد اعتنا نمى‏كند و در عين حال فلان فتوا را داده است متوجّه مى‏شويد پشتوانه اين فتوا اجماع است چون سيّد بر اساس اجماعات فتوا مى‏دهد نه بر اساس اخبار ثقات و اخبار آحاد. تا حدّى دلايلي را كه پشت اين فتاوا است را كشف مى‏كنيد و ديد عميق‏تر و تحليلى‏ترى نسبت به اين اقوال پيدا مى‏كنيد.

ثمرة پنجم

مورد پنجم كه از اين علم به دست مى‏آيد راجع به قول مجمع عليه و مشهور است.

ابتدا توضيح و بيان فرق قول اجماع و مشهور لازم است. قول اجماع قولى است كه همه به آن قائلند، امّا قول مشهور قول اكثريّت است، همه نه اكثريّت، مثلا 80 درصد يا 90 درصد از فقهاء فلان رأى را دارند. علم ادوار فقه به كار شما مى‏آيد در راستاى كشف و ارزيابى اقوال مجمع عليه يعني اتّفاقى يا اقوال مشهور يعني اكثريّت. اگر علم ادوار فقه را بررسى كنيم يك جاهايى مى‏توانيم قول‏هاى مجمع عليه را بشناسيم، كشف كنيم كه چه قولى مجمع عليه بوده است اين يك مورد است، و در عين حال مى‏توانيم غير از اجماعاتى كه الان مطرح مى‏شود، فرض كنيد فقهاى فلان عصر همه قائلند به اين كه‌: «لحم الارنب حرام‌»، گوشت خرگوش حرام است، مى‏توانيم اين را بسيار زيبا ارزيابى و بازشناسى كنيم، بگوئيم كه علّت اين كه فقهاى فلان عصر همه به اين مطلب قائلند اين است كه تمام اخبار، حتي اخبار ضعاف را هم حجّت مى‏دانستند، و طبق يك روايت ضعيف همه اتّفاق كردند بر يك حكم باطل كه ما آن را قبول نداريم.

اينجاست كه اجماع از درجه اعتبار ساقط مى‏شود، و اجماع مدركي مى‏شود كه فاقد اعتبار است. شما مى‏توانيد اقوال مشهور، اقوالى كه از اكثريّت ديده مى‏شود يا اقوال اتّفاقى و مجمع عليه را تا حدّى ارزيابى كنيد و مى‏توانيد بدست آوريد در چه فضايى اين اتّفاق يا اين شهرت شكل گرفته است.

ثمرة ششم

مورد ششم كه خيلى مهمّ است و بايد به آن عنايت داشت و شايد انگيزة اصلى از بحث‏هاى ادوار فقه همين باشد، اين است كه شناخت تاريخ يك علم باعث مى‏شود كه ذهن شما در آن علم باز شود. اول بحث مشاركت، حتما تاريخ هر علمى را كه مى‏خواهيد در آن كار كنيد قبلش بخوانيد. دقيقا مطالعه كنيد تاريخ هر علمى آفاقى را براى متعلّمين آن علم باز مى‏كند كه غير از آنها مسدود و بسته است. خيلى از زواياى مخفى فقط با اطّلاع بر تاريخ يك علم بدست مى‏آيد. خيلى از تعصبات بى جا با مطالعه تاريخ يك علم حلّ مى‏شود، فكر مى‏كنيد كه فلان اصل، مسلّم و رد خور ندارد، بعدا كه به تاريخ آن مراجعه مى‏كنيد مى‏بينيد كه كسي اين حرف را تا 4 يا 5 قرن پيش قبول نداشته و به تازگى به اين حرف رسيده‏اند. چيزى است كه به تازگى همه به آن قائل شده‏اند، سابقه‏اى ندارد، اينجاست كه آن تعصّب بى جا را كنار مى‏گذاريد و يك نقد محقّقانه از اين فكر و از اين رأى خواهيم داشت. يك تعصّبات را جمع و بر مى‏دارد. و اين محصول مطالعات تاريخ علوم است. متأسّفانه گاهى اوقات يك اصل را به طور ناخودآگاه مسلّم و قطعى فرض مى‏كنيم، طبق همان استنباط و استدلال مى‏كنيم، يك بحثى را پيش مى‏اندازيم با اينكه خود اين اصل قابل بحث است. خودش هنوز ريشه‏اى بحث نشده است. خيلى از مبانى كه ما مسلم گرفتيم قابل نقد است. حداقل اينكه يک از عوامل عمده اين شناخت و سعه وجودى كه انسان بتواند اين مبانى را نقد بكند همين مطالعات تاريخى علوم است كه انسان مي‌تواند خودش را با آنها منطبق كند. آيه‌الله جعفر سبحانى كه از علماى برجسته امروز به شمار مي‌روند در كتاب ادوار خود مطلبي دارند كه ترجمه‌اش چنين است: پژوهش و فهم عميق علوم، امرى است كه از مطالعه تاريخ آن جدا نيست، هر علمى بايد با تاريخش مطالعه شود؛ چرا كه به و اسطة مطالعة تاريخ علم است كه پژوهش‏گر بر تمام اسرار و زواياى مخفى علوم و قوف پيدا مى‏كند[16].

اين تعبيرى است كه ايشان به عنوان يك عالم روشنفكر و فرهيخته راجع به اين قضيّه دارند.

نكات كلّي درباره‌ي مباحث ادوار فقه

قبل از اين كه به اصل بحث ادوار فقه و ارد شويم تذكّر چند نكتة كلّي لازم و ضروري است.

نكتة اوّل

نكتة اوّل: بررسي تفاوت تاريخ فقه و تاريخ فقهاء است. لذا مقدّمتاً به توضيح و اژة «تاريخ» مي‌پردازيم.

تاريخ عبارت است از: بيان گزارشاتي از حدوث و پيدايش يك شيء و مراحل بقاي آن در گذر زمان. حتّي در صورت عدم استمرار آن شيء، گزارشي از انهدام آن مطرح خواهد بود. بنابراين در تاريخ حدّاقلّ بايد دو محور بررسي شود.

محور اوّل: بررسي اصل پيدايش و حدوث يك شيء و اين كه چگونه به و جود آمده است.

محور دوّم: بررسي مراحل بقاء و تحوّلاتي كه اين شيء در طول زمان و در نتيجة حدوث و استمرار با آنها دست‌به‌گريبان بوده است.

به مجموعة اين دو محور، اصطلاحاً «تاريخ» گفته مي‌شود.

در بحث ادوار فقه، به بررسي پيدايش فقه و انديشة فقهي و تحوّلات و تطوّرات آن در طول زمان پرداخته مي‌شود. در مقابل مورد بحث در تاريخ فقهاء، شخصيّتهاي حامل علم فقه و گزارش از مولد، خانواده، تأليفات، سفرهاي علمي، مدفن و امثال آن كه مجموعة مراحل حدوث و بقاي يك فقيه را تشكيل مي‌دهد، مي‌باشد. گرچه در ادوار فقه هم كم‌وبيش از زندگي و شرح‌حال فقهاء بحث مي‌شود، امّا اين بحث‌ها جنبة استطرادي دارد و مورد اصلي بحث، نحوة پيدايش، تحوّل و پيشرفت علم فقه است.

نكتة دوّم

نكتة دوّم: توجّه به تفاوت فقه و تشريع است، بين تاريخ و ادوار فقه و تاريخ و ‌ادوار تشريع فرق است.

در بعضى از كتب ادوار فقه خلط صورت گرفته است يعنى مجموعه‏اى است از تاريخ فقه و تاريخ تشريع، و اين دو با هم فرق مى‏كند.

فرق تاريخ فقه و تاريخ تشريع

تاريخ تشريع چيست؟ تاريخ تشريع ـ چنانكه از نامش پيداست ـ علمى است كه به اسباب و نحوه صدور احكام توسّط رسول‌اكرم در قالب آيات و روايات مى‏پردازد.

به عبارت و اضحتر علمى است كه به اسباب و نحوه صدور احكام، از كجا، از طرف خداوند متعال، توسط چه كسى، توسط پيامبر اعظم، در قالب آيات و روايات مى‏پردازد و به تعبير سليس‏تر، شأن نزول فلان آيه را بيان مى‏كند كه اين آيه چه زمانى و در چه مكانى نازل شده است؟ و يا حكم فلان مسأله فقهي ـ ‌حكم زناى محصنه، به طور مثال ‌‌‌‌ـ چه زمانى از ناحيه پيامبر وضع شده است. بعد توضيح مى‏دهد كه : قضيّه‏اى بود از يهود كه دو نفر از اشراف يهود زناى محصنه مرتكب شدند و چون در دين يهود كسى كه مرتكب زناى محصنه ‏شود ـ ‌مشابه حكم اسلام ‌ـ كشته مي‌‌شود خدمت پيامبر رسيدند، طبق روايتى كه هست، به حضرت عرض كردند كه: شما طبق مبانى خودتان در اين مسأله قضاوت نمائيد. قصد آنها اين بود كه حكم اعدام را از آن دو نفر بردارند حضرت فرمودند: حكم اينها همان قتل و اعدامى است كه در منابع خودتان نيز و جود دارد[17].

و از اينجا بود كه حكم اين قضيّه ظاهراً براى اوّلين بار صادر شد. اين طور شأن نزول‏ها و مناسبت هايى كه بر اساس آنها احكام از ناحيه پيامبر در قالب آيات و روايات بيان شده در علم تاريخ تشريع بحث و بررسى مى‏شود. باز اگر بخواهيم به صورت روان‏ترى بيان نمائيم: علم شأن نزول احكام است در عصر تشريع.

 

 

عصر تشريع

عصر تشريع چه زمانى است؟ بخشي از حيات حضرت رسول از بدو بعثت پيامبر‌اسلام كه در سن 41 سالگى حضرت است، بعد از اينكه 40 سال تمام شد طبق قول مشهور ـ البتّه قول ديگرى هم هست ـ از اين لحظه عصر تشريع آغاز مى‏شود و تا رحلت آن حضرت ادامه دارد. اين بخش عصر تشريع است. هر چند كه ممكن است و حى پيش از بعثت هم باشد،چنانكه طبق بعضى از منابع سه سال قبل از بعثت هم بر حضرت يك سرى و حي و الهاماتي بوده است، منتها آن و حى مصطلح و و اقعه‏اى كه در غار حراء رخ داد و نزول (اقرأ باسم ربّك الّذى خلق) به قول مشهور توسّط جبرئيل در 27 رجب محقّق شد. پس عصر تشريع در يك جمله: مدّت زمان از بعثت تا و فات نبىّ اكرم‌ كه احكام به تدريج در جايگاه مناسب خودشان در قالب آيات و روايات از طرف خداوند توسط نبىّ اكرم‌ صادر شدند.

نمونة خلط بين تاريخ تشريع و فقه

يكي از كتبي كه بين تاريخ فقه و تاريخ تشريع خلط كرده كتاب ‌«ادوار فقه‌» مرحوم شهابىاست كه شايد بتوان گفت اوّلين منبع ادوار فقه است، كتاب قطورى در 3جلد كه در آن به عنوان ادوار فقه، تاريخ تشريع را بيان نموده است. ايشان مباحث استطرادى زيادي را در بحث ذكر كرده‏اند.

به عنوان مثال ايشان در جلد دوّم آياتى را كه راجع به احكام است، جمع آورى كرده كه هيچ ربطى به علم ادوار فقه ندارد، لذا كتاب قطور و حجيم شده ولي نهايتا بيش از دو قرن از فقه شيعه مورد بررسى قرار نگرفته است و اين به خاطر مباحث استطرادى مبسوطي است كه در اين كتاب گنجانده شده است.

 

عصر تفقّه

تاريخ و ادوار فقه كه مورد بحث ماست علمى مجزّا از تاريخ تشريع است كه از پيدايش و تحوّل فقه در گذر زمان بحث مى‏كند، و بررسى مى‏كند كه در عصر تفقّه ‌ـ در مقابل عصر تشريع ‌ـ فقه چه مراحل و تحوّلاتى را پشت سر گذاشته است، بنابراين تفقّه عصرى است كه از نزول اوّلين حكم شرعى شروع مى‏شود و تا روز قيامت ادامه دارد؛ پس مبدأ هر دو عصر از حيث زمانى يكي است و از يك نقطه شروع مى‏شوند، ولي فضاي دو عصر با هم فرق مى‏كند، عصر تشريع مربوط به پيغمبر مى‏شود، عصر تفقّه به فقهاء و كسانى كه معصوم نيستند مربوط مى‏شود، پس تفقّه و متفقّه شامل امثال ماست كه مى‏خواهيم در راستاى فهم احكام شرعى گام برداريم.

نكته سوّم

نكتة سوّم اين است كه دامنة بحث ادوار فقه محدود به فقه شيعى است، ادوار فقه مى‏تواند دو يا چند بعد داشته باشد، فقه شيعى، فقه سنّى، فقه اسماعيلى و فقه فرق ديگر، و لى در اين بحث فقط فقه شيعه‌ي اثنى عشرى مطرح مي‌شود فقه همين فرقه‌ي ناجيه‏اى كه‌ـ بحمداللَّه‌ـ توفيق داريم زير چتر پربركت آن زندگى كنيم ، به هيچ عنوان نبايد فقه شيعه و فقه سنّى را با هم خلط كرد و اين اشكالي است كه در بسيارى از كتب ادوار فقه ديده مي‌شود؛ چون زمينه‌ي فقه سنّى بسيار متفاوت از فقه شيعى است، دو فضاى كاملا مستقلّ است؛ بنابراين ادوار فقه تاريخ علم فقه شيعى يا سنى است، هر كدام را كه انتخاب مى‏كنيد، نبايد از ديگرى مايه بگيريد،اين قول صحيح است كه: علوم بر هم اثر مى‏گذارند امّا هر كدام مسير كاملا مستقلّى دارند، عصر نصّ فقه سنّى، فقط و فقط زمان حيات پيامبر بوده است، آن موقع بود كه نصّ داشتند، بعد از فوت پيامبر ديگر نصّى و جود نداشت، عصر اجتهادشان شروع شد، امّا از نگاه شيعه عصر نصّ تا سال 260ـ آغاز غيبت صغرى‌ـ بلكه به تعبيري تا انتهاي غيبت صغري كه از طريق توقيعات به نصّ امام زمان‌ـ عليه السلام‌ـ دسترسى بوده، ادامه داشته است. همين قضيّه باعث مى‏شود كه بسياري از تحوّلات فقهى رقم بخورد. در فقه شيعه زمان امام صادق‌ـ عليه السلام با زمان پيامبر‌ـ صلي الله عليه و آله‌ـ فرقى ندارد؛ در هر دو حالت به نصّ امام معصوم دسترسى حاصل است، امّا از نگاه اهل سنّت بين اين دو فضا خيلي فرق است؛ پس نبايد اين دو حوزه را با هم مخلوط كرد

فرق ديگر اين است كه اصلاً در نگاه اهل سنّت ‌ـ بنا بر يك سرى مسائل سياسى ‌ـ باب اجتهاد منسدّ شد؛ زيرا بعد از آن كه ائمّه‌ي اربعه‌ي اهل سنّت شاخص شدند و مذاهب اربعه را شكل دادند، ديگر اجتهادى در فقه سنّى به شكل جدّى مطرح نشد و باب اجتهاد تا به امروز مسدود شد، البتّه در زمان ما سلفى‏ها ‌ـ كه روشنفكرهاى سنّى هستند ‌ـ مي‌خواهند به نوعي اجتهاد را احياء ‏كنند و اين باب را دومرتبه باز كنند، منتها تا اين باب باز و پذيرفته شود، فاصله‌ي زيادي است.

نكته چهارم

دوره‏هايى كه بررسي مي‌شود زمان بندى مشخّصى ندارد، اين خطاست كه كسى ‏بخواهد در بحث ادوار فقه زمان و سال مشخّص كند، مثلا بگويد: از سال چند تا سال چند فلان دوره‌ي فقهى يا فلان مكتب فقهى بوده است، بلكه دوره‏هاى فقهى‌ـ غالبا‌ـ با ظهور يك شخصيّت شاخص شروع مى‏شود، منتهى در نسل بعد از او فراگير مى‏شود و به عنوان يك دوره‌ي فقهى فراگير و غالب مطرح مى‏شود؛ غالبا فقهاى معاصر با اين فقيه شاخص و صاحب مكتب ، تابع مكتب قبلى هستند و فقهايى كه تابع اين آقا هستند از نسل بعد و از شاگردانش هستند كه در نسل‏هاى بعدى به عنوان تابع مطرح مى‏شوند، متأسّفانه در حوزه معاصر مباحثه و مناظره متروك شده است؛ لذا انديشه‏ها از طريق معاصرين منتقل نمى‏شود، بلكه از طريق نسل‏ها منتقل مى‏شود و اين يك معضلى در حوزه‏هاى ديني شيعه است؛ مثلا بايد امتداد انديشه‌ي شيخ انصارى را، در تلاميذ او جستجو نمود، و لو معاصرين شيخ انصارى تابع او نيستند، تابع و حيد بهبهانى هستند كه متعلّق به دوره‌ي قبلى است، يا شيخ طوسى معاصرينش تابع او نيستند، اتباعش چه كسانى هستند؟ مثل پسرش ابوعلىّ، يعني نسل بعد لذا نمى‏توان گفت كه يك دوره‌ي فقهى از چه سالى شروع مى‏شود؛ چون تحوّل فقه يك امر كاملاً تدريجى و نيمه پنهان است، خيلى معلوم نيست كه اين تحوّل از چه سالى شكل گرفته است، و لى مي‌توان گفت كه فلان شخصيّت شاخص، به عنوان آغازگر اين مكتب ظهور كرده، و در فلان سال از دنيا رفته است، تاريخ و فات‏ها را سعى مى‏كنيم كه ذكر نمائيم، بعد هم به سراغ اتباعش رفت.

نكته پنجم

هيچ دورة فراگير در طول تاريخ فقه و جود ندارد، يعني نمى‏توان گفت: فلان مكتب‌ـ مثلا مكتب اخبارى گرى فراگير شد و همه اخباري شدند، بلكه هميشه در كنار اين جوّ غالب كه يك دوره را رقم زده اصوات مخالف هم به گوش مى‏رسد، صداهاى مخالف هم هست، در حوزه‏هاى شيعه كساني هم بودند كه در زمان اوج اخبارى گرى و نصّ‌گرايي، استنباط و استدلال عقلى مى‏كردند، عقل را مدخليّت مى‏دادند، گويي حوزه اخبار را در كنار عقل حجّت مى‏دانستند.

مثلا در زمانى كه محقّق كركى و اتباعش به مشي فقهي خود مشغول بودند، كسانى مثل مقدّس اردبيلى كه گونة ديگرى استدلال مى‏كردند و بر اساس ديگرى احكام فقهى را از منابع برداشت و استخراج مى‏كردند، حضور داشتند.

ادوار فقه، فقط به غالب انديشه‏هاى فراگير مى‏پردازد، مثلا مى‏گويد: فلان تاريخ اين انديشه باب شد، كارى به اصوات غير فراگير ندارد، مگر جمعيّتي‌ـ و لو اقلّيّت‌ـ كه يك رأى معتدّ به داشته باشند.

معرّفي بعضي از كتب ادوار فقه‌

در اينجا لازم مي‌دانم به معرّفي بعضي آثار مكتوب در اين فنّ و شناخت اجمالي آنها بپردازم؛ چرا‌كه مراجعة به آنها خالي از فايده نيست.

ازكتابهايى كه در زمينه‌ي ادوار فقه است و قبلا نيز اشاره شد كتاب «ادوار فقه‌» مرحوم آقاى شهابى است كه شايد قديمى‌ترين و اوّلين منبع اين علم باشد.

در كتب جديد كتابى است از آقاى جنّاتى در اين موضوع به نام «‌ادوار فقه و كيفيت بيان آن‌» كه خيلى مطلوب نيست؛ چون بيشتر مجموعه مقالات است تا ادوار فقه و خيلى حاشيه رفته است.

از ديگر كتبي که نوشته شده است كتاب «مقدّمه‏اى بر فقه شيعه» تأليف سيّد حسين مدرّسى طباطبائى است كه اصل آن به زبان انگليسي است و مقدّمه‌ي آن هرچند موجز امّا پرمحتوا است، مطلب زياد دارد، ولي سربسته است، و آن طور كه شايسته و بايسته است مطالب را بسط نداده است.

ديگر از كتبى كه در اين موضوع نوشته شده است كتابى عربى است به نام «تاريخ الفقه الاسلامي و ادواره» تأليف آيه الله جعفر سبحاني كه در نوع خودش بد نيست.

از كتب ديگر مي‌توان به كتاب «تاريخ فقه و فقهاء» تأليف آقاى گرجى اشاره كرد.

 


[1] ـ لسان العرب 522:13.

3ـ مجمع البحرين 355:6.

4ـ التحقيق في كلمات القرآن الكريم 123:9.

5ـ طه : 27و28.

[6] - بني اسرائيل: 44.

[7] - من لا يحضره الفقيه 155:2،حديث 2014.

[8] -ادوار فقه مرحوم شهابي 33:1.

[9] - توبه:122.

[10] ـ و سائل الشيعه93:27، حديث 54.

[11] ـ كافي 31:1، حديث 8.

[12] ـ معاني الاخبار: 1، حديث 1.

[13] ـ العين 370:3.

[14] ـ لسان العرب 522:13و310:15.

[15] ـ كافي58:1، حديث 19.

[16] ـ تاريخ الفقه الاسلامي و ادواره : 6.

نظرات  

 
0 # اویس 1390-06-18 14:59
لطفا متن دروس مکاسب از ابتدا تا آخر را در سایت قرار دهید یا میل بزنید برای مطالعه و تدریس در شهرستان نیاز دارم.
با تشکر از سایت عالی شما.
پاسخ
 

اضافه کردن نظر

لینک های حوزوی

اوقات شرعی